و ای نایاب ترین غزل زندگی ! یک دنیا مهربانی تقدیم تو باد به تو که حس بودنت شوق زیستن را در وجودم زنده کردی مهربانی نگاهت در من طوفانی از عشق برپا داشت ... ای کاش بدانی در تک تک لحظه هایم جای داری ... و برایم هیچ چیز آرامبخش تر از با تو بودن نیست ...
من سخت از این اتفاق ساده میترسم
از دوستت دارم شنیدنهای بیش از حد ...
از حرفهای پیش پا افتاده میترسم
در موقع افتادن و احوال پرسیدن ...
از دستهای حاضر و آماده میترسم
مث صراط المستقیمِ این خیابانها ...
از پیچ و خم زیاد این جاده ها میترسم
از عشق آری عشق ، آری عشق ...
از قدرت این واژه فوق العاده میترسم

بی بال و پر ، پریدنمان اشتباه بود
ما سایه های ظهر و غروبیم شک نکن
دنبال هم دویدنمان اشتباه بود
بازی عشق هر دوی ما را شکست داد
چون طرز مهره چیدنمان اشتباه بود ، ما را خدا دو خط موازی کشیده بود
فکر به هم رسیدنمان اشتباه بود
باید قبول کرد که ما آب و آتشیم ، نزدیک هم کشیدنمان اشتباه بود
فرصت گذشت زودتر از هر چه ناگهان
تاریخ سر رسیدنمان اشتباه بود ...:((




